تولد
توي اين چند وقت تولد بعضي از دوستانم بود كه نتوانستم آنچنان كه بايد چيزكي بگويم و بنويسم و بگويم كه به يادشان بودهام. شايد به خاطر اتفاقات اخير فكر ميكردم كه تبريك گفتن آنچنان انساني نيست و به قولي پس از آشويتس شعر گفتن وحشيگري است. اميدوارم اين دوستان درك كنند. كمي كه فكر كردم، ديدم دچار تولد دوبارهاي هستيم به واسطهي روحيهي جديدي كه ايجادشده است و به خاطر خون عزيزاني كه ريخته شده اما پايمال نخواهد شد. ديدم كه خالي از لطف نيست تبريك اين تولد و به واسطهي اعتبارش، تبريك تولد دوستان.
براي الي كه حقيقتا دوست خوبي است. فضايلش بماند بين من و كساني كه ميدانند. براي علي بياگوي كه عجيبترين آدمي است كه تابحال ديدهام و دوستش ميدارم. براي سعيد اكبرزاده كه ساكت است و هميشگي و با محبت. و براي جعفر مرتضوي كه دوست داشتني است و شبيه من است و نيست. (اسامي به ترتيب روز تولدشان است و معناي ديگري ندارد!).
متن زير را پارسال براي تولد جعفر نوشتم و در تولدش خواندم. فعلا نتوانستم چيزي بهتر از اين تقديم دوستانم كنم. اميدوارم مقبول افتد.
تولد، فریب هر روزهای است که خودخواسته، در درونمان کش و قوس میآید. تولد واژهی بیگانهای است که فریب دولتی میخورد و کودکآیندآنه (۱) میشود. تولد، مثل ارادهای است که حسی را، چهار هزار سال به عقب میبرد و از لزجی فضولات عظیمالجثهها نجاتش میدهد. هرزگی دکمهای است که از پیراهن پیشی میگیرد یا انگشتری است که از یک اتومبیل بنز جا میماند. تولد، درست مثل دختری است که بوسه میخواهد. یا درختی که از بوی نفت تنفر دارد. خوابی است که به زحمتش نمیارزد. یا تیری است در تاریکی. یا همان خودکاری است که نمینویسد و از حرکت مانده است. ادیبی است که کتابش فروش نمیرود یا نویسندهای است که از سرطان مغز میمیرد و بازهم...به جا نمیآوردم آقا! تولد، فضلههای کبوتران پرلاشز (۲) است نثار هدایتها و چهچههی کامیونهاست نثار فروغیها و فرهادها. تولد، نوستالژی اروتیکی است که پای بساط پیدا میشود. یا کولی بیادبی که از قضا خیلی هم زیباست. تولد، نبستن بعضی چیزهاست. نپوشیدن بسیاری گذشتههاست که فراموش میکنند فاحشهای از هند و بخارا را. یا زمان شاعری پاسبانهای شهر نو را. تولد، روانشناسی است که از فروید متنفر است و مادرش را دوست میدارد. جامعهشناسی است که از سارتر، روزنامه نگرفته است. یا نوسندهای که کیسهاش خالی از سکههاست و بیانیهی نوبلاش را هم در جوانی نوشته است. تولد، بندک شلوار پزشکهاست یا گریههای هرشبی کودکی است که از واژهی آخوند تنفر دارد. تولد، غمناکی پس از ازدواج است و عذاب وجدان پس از ادای فریضه. تولد، حصارهای بوستانی است که از درختانش پوست تخمه و ته سیگار میروید. یا کودکی که دلش پشمک میخواهد. تولد، دلشورههای سردبیری است که نمیتواند داد بزند یا دبیری که دلش نمیآید گوش کسی را بپیچاند. تولد، تصویر لیلایی است که روی دیوار خیس خانهها حکاکی میشود یا ترسهای فروخفتهای است که ناگهان سر برمیآورد. تولد، سربازی است که از جنایات صربها، تصویر برداری میکند و کودکی است که از سردشت آمده است. تولد، شوخیهای بینمک پدرهاست و قربان صدقههای مادرانه. خواهر پر شر و شوری است که خانه بیحضورش سوت و کور است یا رفیقی که از دیدن اشکهای رفیقش، شرم میکند. تولد، مرگ است یا زندگی است یا عشق است و نفرت یا هرچه که هست، فریب هر روزهای است که خودخواسته یا ناخواسته، در درونمان کش و قوس میآید.
۱. معادل تولد. از فرهنگستان زبان فارسی.
۲. محل دفن صادق هدایت.
شنبه سیزدهم تیر 1388 -
توطئه
طي جلسهي شمارهي پانصد و بيستم ساختمان بوي ياس، مدير ساختمان آقاي مجيدي اعلام كرد كه غير از واحدهاي آقايان كريمي و صفايي، كه كولر گازي دارند، پمپ كولر باقي واحدها ناپديد شده است. از آن روز تا الان چهار ماه ميگذرد. جلسهي بعدي، آقاي فراهاني (معاون مدير ساختمان) جلسه را اداره كرد و گفت از 50 واحدي كه پمپهايشان را از دست دادهاند، سه نفر ناپديد شدهاند. از جمله آقاي مجيدي. آقاي فراهاني گفت كه اين افراد روي پشتبام ناپديد شدهاند. خانم صولتي كه مسئول مالي ساختمان است گفت شايد از آن بالا پرت شدهاند پايين. مهندس علوي گفت امكانش وجود ندارد. تازه پايين ساختمان را هم وارسي كردهايم. در ضمن پليس هم در جريان قرار گرفته و تحقيقاتش را آغاز كرده است. آقاي كريمي گفت كه شايد بشقاب پرنده آنها را دزديده است. خيليها خنديدند. ما نخنديديم. گم شدن آدمها كه خنده ندارد. چشم غرهاي به آقاي كريمي رفتم. جلسهي پانصد و بيست و دوم بدون حضور آقاي فراهاني و توسط خانم صولتي اداره شد. گويا آقاي فراهاني رفتهاند مكه. خانم صولتي گزارش داد كه شش نفر ديگر هم ناپديد شدهاند. گويا هنگام نصب پمپ جديد بر روي كولرهايشان ناپديد شدهاند. آقاي صفايي گفت كه از ارتباطاتش استفاده ميكند تا اين مشكل كه هر روز بزرگتر ميشود، حل شود.
آمدم توي خانه و به زنم گفتم دوتا استامينوفن كدئين بياورد. تلفن را برداشتم و به سردار زنگ زدم. خانم صفايي گفت كه سردار خانهي آقاي كريمي است. زنگ زدم آنجا. خود سردار گوشي را برداشت. گفتم كه كسي را بفرستد پمپها را ببرد و آن چيزي كه قولش را داده بود فراموش نكند.
كساني كه گم شده بودند به تدريج توسط پليس پيدا شدند. به محض ورود تمامشان كولر گازي خريدند. ديگران هم كم كم همين كار را كردهاند. توي جلسهي اين هفته قرار است پيشنهادات آقاي كريمي براي تعويض باقي وسايلمان مطرح شود و در مورد آنها تصميمگيري شود.
پنجشنبه یازدهم تیر 1388 -
اي واي به حال هر دوي ما
روزي سه چهار بار با صندلي ميافتم روي زمين. خيلي وقتها صاحبخانه را بيدار مي كنم و او صدايش درميآيد. وقتهايي كه چندروزي نيستم، به هر حال يك بلايي سرم ميآيد و صاحبخانه ميگويد چرا خبري نيست از تو. روزي سه چهار بار از روي صندلي ميافتم و كسي فكرهايم را پخش و پرا ميكند و زهر چشمي ميگيرد. هربار كه پز ميدهي و روياي كسي را نابود ميكني (يا خودت را) و چشم در چشم كسي ميشوي كه از تشنگي لبهايش خشك شدهاند و سبيلش را كوتاه نميكند هيچوقت. وقتهايي كه سبيل ميگذارم، صاحبخانه مدام سوالهاي مذهبي ميپرسد و از نماز و روزهام پرسوجو ميكند. هربار نگاهم ميافتد به اين دستبند سياه...هربار كه از روي صندلي ميافتم و چرتم پاره مي شود و هربار كه تولد كسي است. هربار كه در نهاد جملهها ميمانم و نميدانم چه بايد بنويسم از گزارهاي كه تن به نوشتهشدن نداده است. نميدهد هيچوقت. سفر. مورچههايي كه دل و رودهي يك بيد بزرگ را درآوردهاند و رفتهاند. بيدي با هزار و يك آرزو و هزاران و يك اميد در دلش. بعضي لحظهها حرفي دارند براي گفتن. بيشتر لحظهها هم لالند ذاتا. وقتي از روي صندلي ميافتم، لحظهاي همهچيز از حركت ميايستد و وقتي ميخورم به زمين، همهچيز به حالت اول بر ميگردد. كساني كه با صندلي خوردهاند زمين، ميدانند كه توي اين لحظهي آويزان و ترسناك چه اتفاقي براي آدم ميافتد. وقتي به قدر سيسال روزي سه چهار بار با صندلي بيفتي زمين، ميتواني رمان بنويسي. وقتي تمام اين لحظهها را بچسباني به هم، گزارهها ميآيند سراغت و بعد معناي دستبند سياه را خواهي فهميد. فرق ايران و آمريكا هم در همين است. در ايران هركاري را شروع كني، حداقل پنج منتقد پيدا ميكني و در آمريكا، پنج طرفدار. بايد حواست را جمع كني تا زياد به صندلي نچسبيده باشي. بازي كردن با صندلي از ملزومات رها شدگي از نهاد است. وقتي بتواني خطر كني، آنوقت معناي دستبند سياه را خواهي فهميد. وقتي چرتت پاره شود، وقتي به جاي چيدن موهاي دماغت، موي دماغ كسي شوي. وقتي ميروم توي خط دخترها، صاحبخانه از فمينيسم ميپرسد. بعدش پارچ آب را پر ميكند و ميدهد دستم. من هم كونم را ميچرخانم و ميآيم پايين. بعد از آن است كه هربار از روي صندلي ميافتم، پارچ آب هم خودش را پرت ميكند روي زمين، قفسههاي كتاب هم خودشان را مياندازند روي زمين و كتابها همهجا پخش ميشوند. در همين لحظه كسي ميزند به پنجره، خودش را مياندازد داخل و موبايلم آنقدر ميلرزد تا از روي ميز بيفتد. سيگار موكت را ميسوزاند و زيرسيگاري چپ ميشود. نگاه ميكنم به دست بند سياهم و بلند ميشوم. صاحبخانه با پا ميكوبد به زمين و لحظهي معنيدار تمام ميشود.
دوشنبه هشتم تیر 1388 -
مردگان اين سال، عاشقترين زندگان بودند
رازقي پرپر شد. باغ در چله نشست
تو به خاك افتادي. كمر عشق شكست.
ما نشستيم و تماشا كرديم.
براي دختري كه فيلم كشته شدنش را ديدم و نگاهش يك لحظه آرامم نميگذارد. براي كساني كه در خردادها و خردادها و خردادها كشته شدند و براي رفتگان خرداد اين سال سياه كه حتي سنگي بر مزارشان نيست.
دختر به دوربین نگاه می کند. یاد معلم تاریخم می افتم که می گفت این نگاه شیریست که کمرش را شکستهاند. ولی در اون چشم معصومیت میبینم. یکی به دختر می گوید نترس. در این لحظه با وجود اینکه میبینم لینک بالاترین از مرگ میگوید برایم مضحک به نظر میرسد. نترس. اگر ترسی بود پس چرا سر بر بالشتکی از شن گذاشته؟ پس چرا چکههای خون را میبینم. دوربین میچرخد. در درون میگویم که خدا کنه این لینک همینطوری داغ شده باشه. دخترک تلاشی نمیکنه. میدونی گلوله به قفسهي سینه خورده. یکی بر سر خود میزنه. میبینم اشک وجودم را گرفته. یاد حرف آن آقا افتادم که در مورد جانش حرف میزد. ؟؟؟؟؟؟ دختر حرکتی ندارد. صدایی در پس زمینه فریاد میزنه دستتو اینجا فشار بده. فکر میکنم این صدا دوره. یاد زنجیر انسانی میافتم که با شوق از تجرش تا اقسریه بود. چه قدر اون خندهها دوره. صورت دختر تغییری میکند. چرا به نظر من این دختر وطنمه؟ چرا احساس میکنم نمی خواد چیزی بگه فقط داره نگاه میکنه. لحظه بعد احساس می کنم وجودم آتش گرفت. چرا؟ قطرات خون را که میبینم تنم می لرزه. دستهایم میلرزه. یاد یک مشت احمقی می افتم که برای حرف آن آقا گریه کردند. کسانی که با من و دختر چهار ردیف حفاظتی فاصله دارند. صفحه تار شده. نمیدونم من گریه میکنم یا این فیلم تخیلیه/ نفسم بالا نمیاد. نمیخواهم نفس بکشم. برای چی قلب من باید بزنه ولی قلب اون نه؟ خواهرم میدونم برابری میخواستی. ولی مگر من مرد مرده بودم که تو خود را سپر گلوله کردی.؟؟ خواهر شهیدم عزت وطنم من وطن را در چشمان تو دیدم. شاید که مزدور بر روی نورت پارچه سیاهی کشید. ولی من دامانش را به آتش چشمت می سوزانم.http://halagir.prsdf.com
به تغيير لوگوي گوگل راي بدهيد.
یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 -
نشان روي دستتان ميسوزد؟
چند مطلب:
الف. دوستي حامل شايعهاي بود كه ميرحسين قرار است معاون اولي ا.ن را قبول كند و كنار بكشد. سواي اينكه اينچنين خصايلي در ميرحسين سراغ ندارم و ميدانم كه اين شايعه براي تخريب وي و نااميدي دوستانم ساخته شده است، فرض ميكنيم كه اين اتفاق بيفتد. اگر هنوز در ايران، بعد از اينهمه اتفاق در طول اين سي سال، و ديدن اتفاقهاي مهم و بزرگ در سراسر جهان، نقش افراد را بيشتر از يك شروع كننده ميدانيم و غير از جسارت شكستن سكوت و تذكر به امپراتور كه لباسي بر تن ندارد، از او چيز ديگري ميخواهيم، حق با شماست. با اين كار همهچيز تمام مي شود. اما به ياد داشته باشيد كه او فقط يك درس بزرگ به همهي ما داده است. مگر همهي ما به روند رو به سقوط فرهنگ و هنر اعتراض نداشتيم؟ مگر همهي ما به دروغگويي و عوام فريبي معترض نبوديم؟ مگر همهي ما به نبود حق انتخاب براي آيندهمان و نبود آزادي در چهارچوب قانوني منصف و عادل معترض نيستيم؟ ميرحسين شروع و دندهي يك شكستن سكوتي بود كه هيچكدام از ما جرات شكستنش را نداشتيم. حالا فرض كنيد اين آغازگر ديگر نباشد يا خودفروخته شود؟ چه اتفاقي ميافتد؟ هيچ. اگر به خواستههايمان اعتقاد داشتهايم، نبود او هيچ ضرري به راه ما نخواهد زد. ما اكنون امانتدار ميراثي هستيم كه متعلق به آيندگان است. چه فرقي ميكند چندبار دست به دست شده باشد و دست چه كساني به آن رسيده باشد؟
ب. از سر شب كه پيش بچهها نشسته بودم، به حرفهاي آقايي كه در نماز جمعه صحبت كرده است، فكر ميكردم و براي نوشتن مطلب امشب نقشه ميكشيدم. براي وارد شدن به اين جور مطلبها معمولا از ضربالمثلي و يا داستاني و يا اتفاقي كه خيليها ميدانند استفاده ميشود. با اين همه، هرچه فكر كردم فقط به نتايج زير رسيدم تا اينكه انگار رسيدن اولين اساماس با مضمون اساماس آزاد شد، مقاديري فسفر ناقابل سوزاند و اتفاقي افتاد.
ياد هري پاتر افتادم. داستان هري پاتر مفصل است. بايد هفت جلدش را خوانده باشيد تا داستان دستتان بيايد. ولي براي اين پست همينقدر بس است كه گروهي جادوگر خوب وجود دارند و گروهي ديگر بدند. آنها كه بد هستند، تحت لواي جادوگر بزرگ و خبيثي هستند كه بر روي دستهاشان علامت يك مار را حك كرده است. خاصيت اين علامت اين است كه جادوگر خبيث مزبور، هروقت ميخواهد افرادش را احضار كند، روي علامت مذكور كه روي دست خودش هم وجود دارد، ميزند. در اين هنگام علامت روي دست تمام طرفدارانش داغ و ملتهب شده و آنان را وادار ميكند به حضور جادوگر خبيث بروند.
سواي كساني كه هرچه جادوگر بگويد انجام ميدهند و از كارشان رضايت كامل هم دارند، كساني هستند كه ديگر آدمهاي بد ديروز نيستند. اما وجود نشان روي دستشان، آنان را در مخمصهاي گرفتار كرده كه از آن خلاصي ندارند. اين قصه، قصهي كساني است كه اصلي را پذيرفتهاند كه مجبور به سكوتشان ميكند. مجبورند هر جنايت و هر ناروا و هر سخن عبثي را ببينند و بشنوند و سكوت كنند. اينها در واقع عقلشان را به ثمن بخس فروختهاند. زندگيشان را و هويت و شخصيتشان را به كسي كه او هم آدم است. او هم قدرتطلب است. او هم اميال انساني و غيرانسانياش را با خود حمل ميكند. و جايگاهي ساختهاند و بتوارهاي بر آن نهادهاند كه هرچه او ميگويد، حرف آخر است و صحيح است. لحظهاي درنگ كافي است براي رها شدن. براي سر سپردن به شعور و فهم و بدست آوردن تحليلي درست. مطمئن باشيم كه داغ ديگر دستمان را نخواهد سوزاند و محو خواهد شد.
1. حاج حسين سوهاني و پسران. اكثر سوهانيهاي قم، نام سوهاني حاج حسين و پسران را برگزيدهاند. معمولا كسي كه پول زيادي ندارد، نام ديگري بر سوهانياش نميگذارد. همه يكجورهايي انگار باورشان شده كه از نوادگان حاج حسين هستند و دروغي دركار نيست. (مطلب را بسط ندادم. نميدانم چرا. ولي ارتباط غريبي با صحبتهاي آن آقا دارد و آنها كه حرفهايش را فصلالخطاب ميدانند و عقلشان را بعد از عقل آن آقا قرار ميدهند. علت استفاده نكردنم از اين موضوع اين بود كه راستش مانده بودم ارتباطي را كه احساس كردهام چطور بنويسم).
2. در فيلم مسافران، دختر خانواده در شرف عروسي است و خواهرش به همراه دو فرزند و شوهرش در راه تهران. آنها در راه تصادف ميكنند و ميميرند. تمام فيلم موقعيت تقابل افرادي است كه پذيرفتهاند آنها مردهاند با مادر دختر كه ميگويد آنها زندهاند. شاهدها ميآيند و تاييد ميكنند كه آن اتفاق رخ داده. مسببين حادثه هم به همراه خانوادههايشان ميآيند و اظهار ندامت ميكنند. اما مادر همچنان مصر است كه آنها نمردهاند. (در مورد اين داستان هم احساسم اين بود كه ارتباط زيادي وجود دارد بين مادري كه قبول نميكند و همهاي كه ميدانند اتفاق افتاده است. البته در پايان فيلم آنها ميآيند اما مشخص است كه برگشتشان نمادين است. برگشتند، ولي متوهمانه).
ج. درخت اگر از جا تكان نخورَد هم درختِ درخت نيست!
هم آشيانهي مرغان عجيب و غريب ميشود
هم اينكه توفان از طراوتش ميكاهد
و بعد از اينكه شير/ از حلقهي آتش گذشت
شيرِ شير نبود.
دريا از قول و قراري كه با سيم خاردار ندارد/ راضيتر است
در خبر آمده پيش از آنكه به گُل فكر كني
پخش و پرا شدن گلبرگهاي كه در خبر آمده
به جيرجيركي هم دلخوش نكن كه بر عصبهاي تو در تنهايي
خط ميكشد.
فردا را چه ديدهاي
نديدهاي كه؟
"گرگ پيري كه كسي پدربزرگش نميخواند. علي باباچاهي"
شنبه سی ام خرداد 1388 -




