درباره ...
کلید پست این مطلب رو که بزنم، راه میافتم به سمت اصفهان. یه چند روزی میخوام از اتفاقات بشری و چیزهای دیگه دور باشم. به قول مانی عزیز، به ...فکر کنم و حسی که دربارهی ...دارم.
نمیتونم بفهمم خودم رو باید به سمت چه چیزی پاس بدم و چه چیزی برام مهم باشه. شاید این وبلاگ، همیشه باید شخصی و نالان باقی بمونه.
@سه شنبه هجدهم تیر 1387 -
شیاف انترناسیونالیسم
امروز توی پارک عکس جالبی گرفتم. واقعا نمیدونم باید چه حسی نسبت به خارجیها و مخصوصا عربها داشت. درک میکنم که حس نفرت، حس بهنجار و خوبی نیست، با اینهمه، شاید منشا برخی حسهای اینچنینی رو که توی فیلمها دیده بودم و توی کتابها خونده بودم، بهتر درک کنم. از یک طرف، حس بد داشتن نسبت به آدمهایی که تنها مشکلشون، خارجی بودنشونه، حس بشردوستانهای نیست و از طرفی، دیدن آدمهایی که با ما جنگیدن و برعکس ما ایرانیها، اصلا مشتاق برقرار کردن ارتباط نیستن، حس بدی رو به آدم منتقل میکنه. در هر صورت، فکر میکنم تمام اتفاقهای پیرامونی بشر، با حسهای متفاوت و برهمکنش تناقضات، همراه و همزاد به نظر میاد.
@یکشنبه شانزدهم تیر 1387 -
ذرذرذرذرذ
تلاش مذبوحانهای بود. خستگی داشت و تنهایی. دلم میخواست از چیزی که تمام سالهای قبل از دانشگاه رو اشغال کرده بود فراری بشم. الان میفهمم. درک میکنم. نزدیکم.
امروز، فصل غریبی آغاز میشود بین تابستان و پاییز. بین سکوت. انگار بعد از سالها، برمیگردم به اتاق مشترک بچگی. دوست ندارم به کسی فکر کنم. دوست دارم توی اتاقم دفینهای باشم لای کتابها و روی پلاک در خانه، غباری هزار ساله بنشیند و روی همهچیز، نفرت باشد. همهجا زرد، پر از سایهها، پر از ترسها. همهچیز را از آغاز این فصل لهیده، فراموش میکنم. دور میریزم.
فکر میکنم درها را باید بست. چشمها را. این یک ورود ممنوع بزرگ است برای همه. حوصلهی کسی را ندارم.
@شنبه پانزدهم تیر 1387 -
جشن تولد
تولد، فریب هر روزهای است که خودخواسته، در درونمان کش و قوس میآید. تولد واژهی بیگانهای است که فریب دولتی میخورد و کودکآیندآنه (۱) میشود. تولد، مثل ارادهای است که حسی را، چهار هزار سال به عقب میبرد و از لزجی فضولات عظیمالجثهها نجاتش میدهد. هرزگی دکمهای است که از پیراهن پیشی میگیرد یا انگشتری است که از یک اتومبیل بنز جا میماند. تولد، درست مثل دختری است که بوسه میخواهد. یا درختی که از بوی نفت تنفر دارد. خوابی است که به زحمتش نمیارزد. یا تیری است در تاریکی. یا همان خودکاری است که نمینویسد و از حرکت مانده است. ادیبی است که کتابش فروش نمیرود یا نویسندهای است که از سرطان مغز میمیرد و بازهم...به جا نمیآوردم آقا! تولد، فضلههای کبوتران پرلاشز (۲) است نثار هدایتها و چهچههی کامیونهاست نثار فروغیها و فرهادها. تولد، نوستالژی اروتیکی است که پای بساط پیدا میشود. یا کولی بیادبی که از قضا خیلی هم زیباست. تولد، نبستن بعضی چیزهاست. نپوشیدن بسیاری گذشتههاست که فراموش میکنند فاحشهای از هند و بخارا را. یا زمان شاعری پاسبانهای شهر نو را. تولد، روانشناسی است که از فروید متنفر است و مادرش را دوست میدارد. جامعهشناسی است که از سارتر، روزنامه نگرفته است. یا نوسندهای که کیسهاش خالی از سکههاست و بیانیهی نوبلاش را هم در جوانی نوشته است. تولد، بندک شلوار پزشکهاست یا گریههای هرشبی کودکی است که از واژهی آخوند تنفر دارد. تولد، غمناکی پس از ازدواج است و عذاب وجدان پس از ادای فریضه. تولد، حصارهای بوستانی است که از درختانش پوست تخمه و ته سیگار میروید. یا کودکی که دلش پشمک میخواهد. تولد، دلشورههای سردبیری است که نمیتواند داد بزند یا دبیری که دلش نمیآید گوش کسی را بپیچاند. تولد، تصویر لیلایی است که روی دیوار خیس خانهها حکاکی میشود یا ترسهای فروخفتهای است که ناگهان سر برمیآورد. تولد، سربازی است که از جنایات صربها، تصویر برداری میکند و کودکی است که از سردشت آمده است. تولد، شوخیهای بینمک پدرهاست و قربان صدقههای مادرانه. خواهر پر شر و شوری است که خانه بیحضورش سوت و کور است یا رفیقی که از دیدن اشکهای رفیقش، شرم میکند. تولد، مرگ است یا زندگی است یا عشق است و نفرت یا هرچه که هست، فریب هر روزهای است که خودخواسته یا ناخواسته، در درونمان کش و قوس میآید.
۱. معادل تولد. از فرهنگستان زبان فارسی.
۲. محل دفن صادق هدایت.
امروز به خاطر تولد جعفر و تولد تاریخ گذشتهی من، جشنی برگزار کردیم و متن بالا رو گرچه طولانی و ادبی بود، برای دوستانم خوندم، به مناسبت این جشن تولد دونفره. گرچه بعضی از دوستان، چیزی از آداب معاشرت نمیدونستند، اما دیدن لبخند دوستانم و لبخند جعفر، حسهای ناخوشایندم رو دور میکرد.
@پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 -
حکایت شیر و خرگوش
بحث در مورد سازمان ملی جوانان در شهری مثل قم، بحثی است که سالها است در مورد تقابل هنر و هنرمندان و سازمانهایی که در جایگاه قدرت قرار دارند، برقرار بوده است و انگار هیچ گاه نتیجهای دربر نخواهد داشت. سازمانهایی مثل سازمان تبلیغات، ارشاد اسلامی، حوزهی هنری و بسیاری دیگر از این دست سازمانها که حامل دو ویژگی مهم اسلامی و قدرتمند (پول و امکانات) هستند. سازمانهایی که ورودیهای کلانشان با خروجیهای اندک و بیمایهشان همخوانی ندارد. و شاید مثل بسیای اظهارنظرها و بزرگنماییها و عوامفربیبیها، غیر از خروجیهای معظم و چشمگیر، چیز دیگری از این سازمانها شنیده نشده باشد. اما ما و گروهی از دوستان، از آنجا که گذرمان به تمام این دکانهای دزدیهای شرافتمندانه و بنگاههای هنرمندسازی افتاده است، میدانیم که خروجی یک گروه مستقل که با هزینهی شخصیشان اداره میشود، و ادعای اسلامی و فلان و بهمان را هم ندارد، و نمیخواهد جوانان را سربراه کند، بسیار بیشتر از تمام فعالیتهای اینگونه مراکز است.
یکی از گروههای تاتر در شهر ما، گروه تاتر گالآرت است که از بدو فعالیتش، با رویکردی جدید و پشتوانهی فکری تازهای کار خود را آغازیده است. اما متاسفانه یا خوشبختانه(خوشبختانه از این جهت که شاید با ناامید شدن از کمک مراکز فعال در شهر قم، راههای خلاقانهی تازهای بیابند)، مدیریت سازمان ملی جوانان، آقای عباس جوهری، که از سازمان معظم و موسسهی پر ادعای امام خمینی و به مدیریت آقای مصباح یزدی، به این جبههی جدید، یعنی سازمان ملی جوانان، فراخوانده شدهاند، بیش از آنکه در راستای وظایفشان در صدد حل مشکلات گروههای هنری و فرهنگی باشند، به سنگاندازی و مشکلآفرینی مبادرت میکنند. انگار ایشان، نه برای خدمت، که برای کنترل گروههای هنری و مراقبت آمدهاند تا مبادا اعمال غیر اسلامی در این سازمان اتفاق بیفتد.
شهر قم، برخلاف اسم و ظاهری که دیگران از آن یاد میکنند و به یاد دارند، از دو جنبهی مهم قابل بررسی و توجه است. اول، وجود خیل هنرمندان مستقل و پیشرو است که در این وانفسا و این فضای بسته و آلوده، به سختی نفس میکشند و دست از هدف و آرمانهایشان بر نمیدارند. دوم امکانات بینظیری که شاید نسبت به وسعتی که شهر قم دارد، در هیچکجای ایران مشاهده نشده باشد. وجود رصدخانهی مجهز، کتابخانههای تخصصی، سازمانها و ساختمانهای بزرگ، سالنهای همایش و امکانات بصری کمنظیر، شبکههای ۲۴ ساعتهی ماهوارهای، ISPهای متعدد و پرقدرت، پلاتوهای مجهز تاتر، و بسیاری امکانات دیگر که در ظاهر در دسترس همه قرار دارند اما در واقع، محدود و بسته به نوعی تفکر متحجر و نابخردانهاند.
مثل ما فکر کنید و از امکانات ما استفاده کنید، شاید شعار اصلی اما مخفی تمامی سازمانهای غیردموکراتیک و تحدید کنندهی قم و هر حکومت بسته و دیکتاتوریزه شدهی دیگر باشد. امیدواریم اینگونه برخوردها و بستهبندیها و دستهبندیها، نه فقط جوانان مستقل و بافکر قم را از کار نیندازد، بلکه سوخت و حیات دیگری به ایشان تزریق کند تا با قدرت هرچه بیشتر به فعالیتهایشان ادامه دهند.
@پنجشنبه ششم تیر 1387 -
؟
دیروز متولد شدیم. اما اصلا حس و حال پست گذاشتن و اینا نبود. بیشتر از همه دلتنگی بود. و تنهایی بود و از این دست مزخرفات ناگفتنی.
چندسال پیشا یه کیک برای تولدم گرفته بودن که روش نوشته بود دیگه مرد شدی آقا مصطفی.( از کجا فهمیده بودن؟) و امسال یه کیکی که تا امروز خورده نشده. ینی وقت نشده! ببینید. و ببینید. فکر میکنید منظور از این کار چی بوده؟ ای لاکان....اجی مجی فروید....بیاید یه چیزکی بگید.
بابام از این دست حرکات زیاد انجام میدهد. توی ماشین وقتی از زیرگذر رد میشویم میگوید سرت نخوره. یا با زنگ در یا تلفن توی سریالهای تلویزیونی سرکارت میگذارد یا صبحهای مدرسه ساعت را اشتباهی میگوید. (از من که گذشته. برای بقیه هم همینطوره).
هروقت برگریزی سرانجام نزدیک وقت و فصل و شدن میشود، زندگی، در هیبت گلی از درون دیواری کاهگلی همهچیز را خراب میکند. دل میبرد اینروزها هرچه مدتی است خواب مرگ را بر هم زده است!
مادری دارم بهتر از....
@سه شنبه چهارم تیر 1387 -
خانا
ساعتها در پارک روی نیمکتها مینشینیم و مثل دیوانه از قفس پرید، در انتظار نمیدانم کدام جک نیکولسونی که طبیعیمان کند و یا حتی شهامت خودکشی را در درونمان بیدار کند. ساعتها میخندیم به غمهایمان و سیگار میکشیم تا سردردهای هرشبی از راه برسند و نگذارند فراموشمان شود. ساعتها دوستی را پشت نگاههای خسته و فراریمان، حبس میکنیم، باشد برای روز مبادا. آسمان را نگاه میکنیم و در حسرت بیمار شدن، در حسرت یک جرعه تلخوش، در حسرت یک دود توهم، در حسرت یک نگاه همخوابگی و در انتظار یک لحظه بیحصاری. اینجا میبینیم. اینجا زندگی میکنیم. اینجا میگرییم. اینجا عاشقی میکنیم و مثل مرد ایستاده. تا خانه راهی نیست اما کدام خانه اینچنین گرم و جوان و خسته و دلگیر است تا آنجا شویم. شاید به قدر ۱۵ درصد فروش نشریهای که میبیندمان، بین خودمان، و به اندازهی تمام آسمانهای روی زمین، ماندهایم تا دیده شویم. فراموشناشدنیترین لحظات عمرم که میدانم سالها حسرتش را خواهم کشید و منعم میکنند از آنها. به قدر شاعرانگی تو و به قدر مگنای سید و هیستری علی و آرامش حامد، به قدر شور شوالیهی سیاهم و به قدر ترانههای محمد، به ترسهای فروخوردهی احسان و آرزوهای جعفر، خاطرههای صادق و دردمندی سید میثم، به اندازهی لبخند کودکانهی هانی و تمام کاجهای لخت اینجا، دوست میدارم.
@شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 -
تناسخ
مدتهاست زنی در من فریاد میکشد. شبها وقتی چراغها را خاموش میکنم و مردم چشمهایم باز باز میشوند، یا وقتی ساعتها چشمهایم را میبندم تا اشکال قطعه قطعهی تنش را از یاد ببرم، شهوت سکوت نهادم را در بر میگیرد و در همانحال، زنی در من فریاد میکشد. در هیبت زنی رنجور و ضعیف، رختخوابم را چنگ میزنم و تجزیه میشوم. پر از حشرات و کرم از خواب بلند میشوم. برایم خواستگار آمده است.
@پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 -
.,.,.,.
طعم گس تن جنوبی رمان همسایهها را حالا میفهمم و خجالت نمیکشم از اینکه خجالت نمیکشم.
پ.ن وبسایت رسمی خانهی داستان سرو افتتاح شد. با تشکر از علی بیاگوی عزیز.
@یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 -
اصل مطلب
شما این فرج را که میگویند از نیمهی خرداد میتراود، ندیدهاید؟
هیچوقت دوست ندارم با هیچ اصفهانیای هم صحبت بشم. نه منطقی هستند و نه با انصاف. در حالی که فکر میکنن هم منطقی هستند و هم با انصاف. نمیشه قانعشون کرد. شدیدا احساس احمدینژادیستی به آدم دست میده.
دیشب، کرایهی تهران تا قم، ۱۰۰۰۰ تومن بود. همه میگن مگه خریم به نرخ دولتی بریم. مگه خرن برنج ارزون بدن. مگه خرن پودر رو ۳۰۰ تومن بدن و....مگه خرن مثه آرژانتینیا، گوجهی ۶ دلاری رو تحریم کنن تا بگنده؟
چند شب پیش، یه آقایی توی پارک سر حرفو باز کرد و خودشو خالی کرد. کارمند وزارت دفاع بود و مریض. احتمالا توی یه کارخونهی تسلیحات نظامی کار میکرد پر از مواد شیمیایی. احتمالا اسمش تو هیچ ثبت احوالی ثبت نیست. حال و احوال خودشو دو تا بچش هیچ خوب نبود. چایی خورد و رفت.
@سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 -






