سالهاي نزديك به خانه
در خانهي ما، هروقت كسي در ميزند، حتما اتفاق خاصي افتاده است. البته نميگوييم يعني كيه. آمار خودمان را كه داريم كه چه كسي بيرون است و چه كسي داخل. كارهاي ديگر هم كه وقتش صبح است و دوست و آشنا و فاميلي هم كه نيست. پس ميماند همان "يعني كيه". همانطور خوابآلوده از پلهها رفتم بالا و در را باز كردم. سياهياش را كه از پشت شيشه ديدم، طبق عادت، سرم را پايين گرفتم و سلام كردم. سلام كرد. خيلي آهسته و انگار از همان ابتدا معلوم بود كه چيزي بين ما شكسته است.
رويش را محكم گرفته بود. ساكت بود و من منتظر بودم چيزي بگويد. يا كولي باشد و چيزي بخواهد يا با كسي از توي خانه كار داشته باشد و يا هرچه. چند لحظهاي منتظر ماندم و بعد سرم را بلند كرم تا ببينم چه خبر است. رويش را باز كرده بود تا صورتش را ببينم. صورتش را ديدم. به روي خودم نياوردم. پرسيدم چكار دارد. گفت: كمكم نميكني؟ آدرس را از روي بستهاي كه آخرين پسماندها را برايش پس فرستاده بودم، پيدا كرده بود. هيچ حس خاصي نداشتم.
شنيده بودم بعد از آن اتفاقها انتقالي گرفته و رفته كاشان و با همان آقا ازدواج كرده است و همانجا ماندگار شده. دوبار هم بعد از آن ديده بودمش. براي گرفتن كتابهايم و يكبار هم براي گرفتن دوربين عكاسيام. اما صحبتي نكرده بوديم و هرچه ميدانستم مربوط بود به شنيدههاي جسته و گريختهاي كه شايد اعتباري هم نداشتند. پرسيدم: چه كاري از من برميآيد؟ گفت: مرا برسان خانه. گفتم: مگر خودت نميتواني يا كسي را نداري؟ گفت: ميترسم بيايد دنبالم.
آمدم داخل اتاق و لباسهايم را عوض كردم. پول برداشتم و زنگ زدم به تاكسي تلفني. وقتي برگشتم توي پلهها، همانطور معذب توي پاگرد اول ايستاده بود. با تاكسي رفتيم سر راه و بعد هم سوار اتوبوس شديم. تا اصفهان حرفي نزدم. يعني حرفي نداشتم بگويم. رسيديم اصفهان، يك تاكسي گرفتم و رساندمش خانه. خداحافظي كردم و برگشتم قم.
يك بار هم پيش از اين سرزده آمده بود توي يكي از داستانهايم..."ایستاده بود دم دستشويي. خودش را برانداز میکرد. من هم مگسها را از رو غذاها میپراندم. لب بالايش مثل لب خودم کج و کول بود. همینطور خیس میخندید و میآمد طرفم. روي چاک چانهاش یك قطره آب ايستاده بود. لبهايش را جمع کرد و چانهی مقنعهاش را مرتب کرد. نشست. یك مشت دستمال کشید و شروع کرد به خشک کردن دست و بالش. جوری میخندید، نگاهم میکرد و تمام وقت دستم را فشار میداد. همه چشم می گرداندند و براندازمان میکردند. سرخ میشدم. غذا كه تمام شد، یك دستمال برداشت و دهانش را پاک کرد. کیفم را در آوردم. دستم را از دستش کشیدم بیرون. حساب کردم. آمدیم بیرون". همانوقتها هم معلوم بود چيزي بين ما شكسته است.
وقتي رسيدم خانه، مدام به او فكر ميكردم و اينكه چه اتفاقي برايش افتاده. وقت خواب، افتادم توي رويايي كه ميگفت شوهرش او را آورده قم و فروخته. او هم مدتي صبر كرده تا در فرصتي مناسب فرار كند و بيايد پيش من. نميدانم چرا هنوز بعد از اينهمه سال فكر ميكردم من تنها شوهر مناسبي بودم كه او ميتوانست داشته باشد. رويا كه اينطور ميگفت..
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 -
خوشبختي
صندلي عقب تاكسي پر بار بود. مثل هميشه پنجاه نفر دورم را گرفته بودند و درخواستشان را مرتب تكرار ميكردند. من دلم اما يكي از اين دستگاههاي پخش موسيقي ميخواست تا صداي كسي را نشنوم. زردرنگ بود مثل تمام تاكسيها. من آبي بودم انگار، ايستاده بودم اول جاده، از اين سيگارها روشن كرده بودم كه نصفه دورشان ميانداختم. دستم را نميدانم گذاشته بودم اينجا يا اينجا. آنيكي را...خب سيگار آنيكي دستم بود. داشتم انتخاب ميكردم. بعضي پلاكهايشان نااشنا بود و بعضي قيافههاشان غلطانداز. ترس داشت واقعا. گرچه مثل قديمترها فضاي كش آمده و ترسناك اطرافم مردها را نميبلعيد. يعني به زباني ديگر، هنوز فضا آنقدر مردانه بود كه تكنولوژي به كار رفته در موتورها و مصرف كمتر سوخت يا اگزوزهاي عجيب و مثل هم تمام ماشينها و قلب تپندهي داخلشان با موجودي به نام زن كنار نيامده بود. يا آمده بود و به تنهايي نميتوانست زني را تصور كند. احتياج بود به چيزي ديگر تا زن را تمام و كمال نشان بدهد و اين موجود ناشناخته را به كام مرگ يا هرچيز ديگر نفرستد. تاكسي زرد، از كنار مردي كامل كه آبي بود گذشت و دوسه تا اتوبوس با مردهايي كه از درهايشان آويزان بودند گذشتند بيآنكه زني را زير بگيرند. جعبههاي بزرگ، يك پتو هم كشيده بود رويشان. فرصت انتخاب تمام شده بود و همه داشتند نگاهم ميكردند. كسي مرا زير نميگرفت اما فرصت كه تمام ميشد ديگر كسي از جماعت خاكستري قاطي ميان دود سياه اگزوزها، نگاهم هم نميكرد. خوشبختي شايد روگردان ميشد از من. سريع دويدم به سمت تاكسي زردي كه همچنان ايستاده بود بيكه زني را زير بگيرد. سيگار را نصفه پرت كردم روي زمين و قبل از اينكه دودش همهجا را فرا بگيرد، در تاكسي بسته شده بود و فضا يكدست آبي را از دست داده بود.
"شیشه" مادهي محرک، اعتیادآور و خطرناکي است که به شکل کریستالهای ریز،
همچون شکر، است و برای قاچاق، آن را در نیهای نوشابه جاسازی کرده و سر و ته
آن را میبندند. دکتر سید"محمدعلی حریرچیان" درمانگر اعتیاد میگوید قاچاقچیان و فروشندگان
این مواد ادعا میکنند که "شیشه" حاوی مرفین نبوده واعتیادآور نیست، اما
واقعیت این است که شیشه مادهي محرک بسیار اعتیادآور و خطرناکی است. دکتر حریرچیان میگوید فردی که به مصرف شیشه روی میآورد در ابتدا علایمی
را تجربه میکند که به طور کاذب برای او جاذبه دارد، اما سپس دچار
بیخوابی، کابوس و کاهش اشتها میشود. با تداوم مصرف شیشه، تنفس و ضربان قلب افزایش مییابد و فشارخون و دمای
بدن بالا میرود. فرد مصرفکنندهي "شیشه" تحریکپذیر و پرخاشگر میشود و
احتمال دارد به هر خشونتی دست بزند. اضطراب، گیجی، لرزش اندامها، تشنج و در آخر ایست قلبی و مرگ از جمله عوارض مصرف "شیشه" است. مصرف مداوم و دراز مدت "شیشه" موجب سوءظن و توهم، خشونت، کاهش شدید قوهي
حافظه، توهمهای شنوایی و بینایی شده و افسردگی و جنون آنی و بسیاری از
اختلالات عصبی را به دنبال دارد. مصرف شیشه ترشح دوپامین، سروتونین و نوراپینفرین را در سیناپسهای عصبی
مغز به شدت افزایش میدهد و به تحریک سلولهای مغز منجر میشود. مصرف شیشه شخص را در وضعیتی قرار میدهد که تمایل به درمان ندارد و شاید این عارضه بدترین تاثیر این مواد محرک بر مغز باشد. درمان اعتیاد به مصرف شیشه همچون سایر مواد مخدر مشکلترین درمانهاست. دکتر حریرچیان میگوید: نکتهي اساسی این است که برای درمان اعتیاد به مواد
مخدری که مرفین دارند مثل تریاک، کراک وهرویین، داروهایی مثل "متادون"
و"بوپرهنورفین" را تجویز میکنیم امابرای "شیشه" داروی خاصی نداریم.
من همچنان پشت فرمان بودم. راننده، توي صندلي كناري فرو رفته بود. دكتر حريرچيان، كه روي كارتونهاي عقب تاكسي دراز كشيده بود، عينك دوربيناش را زده بود به چشمهايش و غرق در دوردستها شده بود. قرارمان بر اين بود كه اگر پليسي توي جاده ديد، حالا هر پليسي، آبي يا سبز، اعلام كند تا حواسمان جمع باشد. راننده هرچندوقت يكبار نگاهي به جاده ميكرد و پس از آن تذكر ميداد كه از صد و بيستا بيشتر نروم. دكتر حريرچيان مدام گرمش ميشد و به سختي بسيار دستگيرهي شيشهي عقب را پيدا ميكرد و كمي شيشه را پايين ميكشيد، اما ناگهان راننده به خودش ميآمد و خودش را جا به جا ميكرد و سنگين سرش را ميگرداند عقب و چپچپ به دكتر نگاهي ميانداخت. دكتر هم حساب كار ميآمد دستش و به همان سختي پايين كشيدن شيشه، شيشه را ميكشيد بالا. ميدانست كه راننده تازهكار نيست و هرآن ممكن است دچار جنون آني شود. من اما هنوز آبي رنگپريدهاي بودم كه به سمت خوشبختي در حركت بود.
*بيشتر نتوانستم ادامه دهم. شايد وقتي ديگر
یکشنبه نوزدهم مهر 1388 -
بعضي مقولات
بعضي چيزها مخ را پوك ميكنند مثل بازي تراوين. بعضي چيزها آرام و مطيعت ميكنند مثل ح...ش. بعضي چيزها جديد و مطبوعند مثل طعم شربت تمشك يا شبهاي تمشكي. بعضي چيزها سردرد ميآورند مثل حرفهاي مفت آدمي احساساتي كه هنوز در درون خودش حفرهاي كشف نكرده است. بعضي چيزها دلهره آورند مثل قراري تازه. بعضي چيزها متعجبت ميكنند مثل حرفهاي ناگفتهي كسي كه كردارش را عوض ميكنند. بعضي چيزها لطيفت مي كنند مثل موسيقي. بعضي چيزها خستهات ميكنند مثل درختي كه هرچه آب پايش ميريزي زردتر ميشود يا مثل دوستي كه ايضا مثل همان درخت است. بعضي چيزها احساس راحتي به همراه ميآورند. مثل تنهايي. خارج شدن از زير بار مسئوليت و يا توقع ديگران. خوردن راحتالحلقوم هم تنهايي و دولپياش ميچسبد. بعضي چيزها پروازت ميدهند مثل چشم بسته در خلوتگاهي، كسي را بوسيدن. بعضي چيزها عصبانيات ميكنند مثل ماموري كه براي خواندن كنتور سر صبح بيدارت ميكند. بعضي چيزها خوشحالت ميكنند مثل پول. بعضي چيزها خوابت ميكنند مثل عشق. بعضي چيزها نااميدت ميكنند مثل وقتي كار اداري داري و تا ظهر ميخوبي. بعضي چيزها ناآرامت ميكنند مثل تمام شدن سيگار. بعضي چيزها پُرت مي كنند مثل خواندن و بعضي چيزها خاليات ميكنند مثل نوشتن. مرد كه گريه نميكند. بايد به خودت بياويزي وقتي مثل يك لاستيك روي آب شناوري و نميداني لاستيك نجاتي. بعضيچيزها، مثل نگنجيدن در خود است. بعضي چيزها كه شايد همهچيزند، براي فرار از قالب است. بعضي چيزها براي رفتن است. بعضي چيزها براي اين است كه براي رفتن، مجبوري بماني. بعضي وقتها ميخواهي همراه كسي بروي و خودت را جا بگذاري. بي احساسي به كسي. فقط برگردي و ببيني كه خودت، نشسته است روي نيمكت و سيگار ميكشد و تو داري ميروي. از اين احساس بزرگتر هم هست؟
*اين متن تقديم شده است به ميسم كه اينروزها كه بيشتر ميخندد (از سر هرچيز)، انگار باري را از روي دوشم برداشتهاند.
چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 -
مادرم
قرص خواب برای آنکه
دیدن قرص مهتاب را تاب نمیآورم بی تو
یک لیوان آب
نه
یک لیوان قندآب - اهدایی مادرم –
که لبهای مرا هم شیرین نمیکند
چه رسد به لبخندهایم.
شاید فردا که تنور آفتاب را روشن میکنند
رفتن تو
مرا کمی پختهتر کند
تا تمام دارم را برای هیچکس ندار نکنم ...
نسرین اوجاقی
يِقين دِرُم اثر امشو به هايهاي مو نيست
كه يار مسته و گوشش به گريههاي مو نيست....
بشنويم باهم..
دوشنبه ششم مهر 1388 -
عامه......پسند
ما ایرانیها از پول خوشمان میآید، اما سعي ميکنیم وانمود کنیم از پول خوشمان نمیآید. ما ایرانیها....
زنها در جمع خودشان از مردهایشان.....صحبت میکنند و مردها از تجربیات شیرین گذشتهشان. جکهای ناجور برای هم تعریف میکند و قاهقاه میخندند. دخترها در مورد دوستانشان و مردها در مورد دوستانشان. همه به هم نگاه میکنند و فکر میکنند و در ذهنشان به هیچ موجودی رحم نمیکنند. سرچ گوگل اسفبار است. کسی از نوامیس توی کوچه و خیابان امنیت ندارند....و حتی در زندان! همهجا پر است از قصهها و نقلهایی در اینباره. اما باید سانسورشان کرد. ما ایرانیها دوست نداریم همه بدانند از چه چیزهایی خوشمان میآید. ما حتی اگر فقیر و بدبخت و در بدترین شرایط هم باشیم، اسم كسي را كه مسبب واقعي أن است، نميآوریم.
هنر میتواند و باید نشان دهد زیر این رویهی به ظاهر امن و تمیز و انسانی، چهها که نمیگذرد.
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 -




